تبليغاتX
آیت پرواز


آیت پرواز

دوست دارم بـــنـــویــــســـم ، آزادمندانه

معبود من

این روزها وقتی بیشتر به لحظه های زندگی دقیق می شوم به راز آلود بودنش بیشتر پی می برم.

خدایا چه زیرکانه قطعات این پازل را کنار هم می چینی.در ورای  هر قطعه اش داستانی گنجانده ای.

می دانی چه چیزی جالبش می کند ؟ اینکه وقتی از بالا به اتفاقات و داستان هایش نگاه می کنیم ، برایند همشان به نفع ماست ولی وقتی در ثانیه هایش غرق می شوی هر کدامشان را معمایی پیچیده می یابی و تو چه حکیمانه گره های کور این معمای مبهم را می گشایی.

ثانیه ها با سرعت می گذرند و اکنون ما چقدر ساده به آینده تبدیل می شود

خدای من

من از حرکت شتابناک زندگی به سوی اینده ای مبهم بیمناکم.خدایا نمی دانم در پس هر ثانیه اش چه ها برایمان نهفته ای و چه چیزی مرا می خواند.

ای  ارامش دهنده من

می دانم که دلسوزانه لحظات عمرم را می پایی.خدایا این را از هدیه های زیبا و گشایش هایت پس از ازمون های دشوار زندگی فهمیدم و هر کدامشان مرا به خضوع و تسلیم در برابرت واداشت.

خدایا تو خود اگاهی که مرا خدایی جز تو نیست.می دانی که چقدر محتاجم پا به پایم مرا همراهی کنی.

یکتای من

می دانی که  گشودن این گره های کور چقدر برای من دشوار است

خالق من

مرا تنها مگذار.خدایا بگذار در اغوش پر مهرت راه پر پیچ و خم زندگی را بپیمایم

 

نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 1:58 توسط مـــونا| |

 استاد دانشگاهي با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

 شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:”بله او خلق کرد”

استاد پرسید: “آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟”

شاگرد پاسخ داد: “بله, آقا”

استاد گفت: “اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است”

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد.

 استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب ، افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: “استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟”

 استاد پاسخ داد: “البته”

شاگرد ایستاد و پرسید: “استاد, سرما وجود دارد؟”

 استاد پاسخ داد: “این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: “در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتی که انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آن را دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده می شوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد .

شاگرد ادامه داد: “استاد تاریکی وجود دارد؟”

استاد پاسخ داد: “البته که وجود دارد”

شاگرد گفت: “دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که می توان آن را مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمی توان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن می توان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آن را روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد.” 

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: “آقا, شیطان وجود دارد؟”

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: “البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده می شود. او در جنایت ها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. این ها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست.” 

 آن شاگرد پاسخ داد: “شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی می توان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.

نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن بود .

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 22:30 توسط مـــونا| |

اولین روزی رو که پشت پیانو نشستم ، هیج وقت فراموش نمی کنم.نمی تونستم باور کنم که ارزویم براورده شده.

با تعجب به کلاویه های سیاه و سفید نگاه می کردم و مشتاق بودم بفهمم این همه کلاویه شبیه به هم چه معنی می تونند داشته باشند...

وقتی یاد گرفتم جطوری اکوردها رو با دست چپ اجرا کنم ، احساس غرور می کردم . همیشه نواختنش برایم یه تجربه زیبا بود.

روزی که در یک کنسرت اموزشی پیانو اش را به من محول کردند در پوست خود نمی گنجیدم ، به خودم می گفتم یعنی انقدر یاد گرفته ام که بتوانم تو یه کنسرت پیانو بزنم؟هر چند هیچ وقت نتونستم تو ان کنسرت شرکت کنم.همیشه اتفاقاتی هست که نتونی پیش بینی اش کنی.ولی آن روز ها فکر می کردم خوش شانس ترین ادم روی زمینم.

گاهی فکر می کنم هیچ چیز به اندازه یک قطعه یک اهنگ نمی تواند مرا دگرگون کند.

همیشه این جمله از استاد پیانوم آقای وارطان وارهامیان تو ذهنمه:

 "این یه شانس یه موهبت که بتونی شاد باشی و از نعمت های اطرافت لذت ببری."

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 17:10 توسط مـــونا| |

امروز سوار بر امواج پر تلاطم زندگی می شوم ، چشمانم  را می بندم  و می  گذارم باد صورتم را نوازش دهد

می دانم ساحلی در فرسنگ ها دور انتظار مرا می کشد. می دانم که دریای متلاطم ارام نیست اما همین امواج طوفانی را هم دوست دارم.

من می توانم سوار بر نت های زیبای زندگی که گویا او نیز در جست و جوی ساحل خویش است همراه با ارامشی که  مرا در بر گرفنه است تا آبی آسمان اوج گیرم.

چیزی در درون به من نوبد خوسبختی را می دهد . می خواهم لحظه لحظه زندگی را با تمام امواج متلاطمش احساس کنم  و دوستش بدارم چون ایمان دارم که خوشبختی نیز مرا می خواند.نمی خواهم زندگی این موهبت بزرگ را از دست بدهم.

 

نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 15:39 توسط مـــونا| |

 

در میان هر سیب ، دانه هاییست محدود

در دل هر دانه ، سیب ها نا محدود

داستانیست عجیب!

دانه باشیم نه سیب...

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 19:35 توسط مـــونا| |

اي بينوا ، كه فقر تو ، تنها گناه توست !
در گوشه اي بمير! كه اين راه ، راه توست

اين گونه گداخته ، جز داغ ننگ نيست 
وين رخت پاره ، دشمن حال تباه توست

در كوچه هاي يخ زده ، بيمار و دربدر  
جان مي دهي و مرگ تو تنها پناه توست

باور مكن كه در دل شان مي كند اثر
اين قصه هاي تلخ كه در اشك و آه توست

اينجا لباس فاخر و پول كلان بيار
تا بنگري كه چشم همه عذرخواه توست

در حيرتم كه از چه نگيرد درين بنا       
اين شعله هاي خشم كه در هر نگاه توست !

فریدون مشیری

 

نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 12:52 توسط مـــونا| |

نمی دونم چقدر به شانس معتقدین؟

تا حالا براتون پیش امده خیلی اتفاقی ، با یه دوست آشنا بشین و بعد بفهمین خوش شانس ترین آدم روی زمینید؟ بفهمید که بهترین دوست روی زمین دارید و خدا چقدر دوستتون داره که این چنین انسان های ارزشمندی رو جلو راهتون گذاشته تا از بودن با انها لذت ببرین و احساس کنین  که خوشبخت ترین آدم روی زمینین؟

تا حالا شده دلت گرفته باشه بعد باز خیلی اتفاقی و ناگهانی با یه دوست آشنا بشی و این دوست که بیشتر باید اسمش فرشته نجات گذاشت ،داستان هایی رو برات تعریف کنه ، حرف هایی  برنه که دیدت رو نسبت به زندگی و اتفاقاتش تغییر بده و حرفاش برات تلنگری باشه که بفهمی مشکلاتت در برابر مشکلات دیگران خیلی کوچیکه و خیلی ساده می تونی انها رو حل کنی؟!

یا دوستت هدیه ای رو بهت بده که اصلا انتظارش رو نداشتی درست همون چیزی باشه که دنبالش بودی و این هدیه قطعاتی باشن که با پیانو و ویولن نواخته شدن و هر بار که گوش می دی همه نگرانی هات و استرس هات فراموشت بشن و وجودت سرشار بشه از آرامشی که بهش نیاز داشتی.احساس کنی که با هر نت ، داری پرواز می کنی.نمی دونم تا حالا شده این حس من تجربه کنی یا نه؟خیلی زیباست نمی شه با این جملات ان حس قشنگ رو توصیف کرد فقط می تونم آرزو کنم که شما هم ان حس تجربه کنید.

یا دوستت کتابی رو بهت هدیه بده و تو درست شب قبلش به این فکر کنی که چطوری می تونی آن کتاب گیر بیاری

من همه اینها رو تجربه کردم.من خوش شانس ترین آدم روی زمینم.خدایا دوست دارم ممنونم که همچین دوستایی رو برام فرستادی.

دوست من:

به خاطر کتاب زربای یونانی ممنونم.

 به خاطر اهنگ ها و قطعات "Secret Garden "و "Chopin" ممنونم. با شنیدنشون پرواز  کردم ... 

 ممنونم که من با دنیای "کیتارو" آشنا کردی.

ممنونم که با شعرایی که می خوندی من با سهراب آشنا کردی.

ممنونم که کتاب "چهار اثر از فلورانس اسکاول شین" رو برام هدیه آوردی. خیلی چیزا ازش یاد گرفتم...

بهم یاد دادی که آدم می تونه با شب ، با طبیعت ،با موسیقی و با خدا به آرامش برسه ، ممنون.

ممنونم که برام قصه آدمایی رو تعریف کردی که ناشکر بودن و قدر نشناس بودنم رو به من گوشزد کنی.

خدایا ممنونم که دوسم داری...

نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 1:39 توسط مـــونا| |

روزي

خواهم آمد ، و پيامي خواهم آورد .

در رگ‌ها ، نور خواهم ريخت .

و صدا خواهم در داد : اي سبدهاتان پر خواب ! سيب آوردم ، سيب سرخ خورشيد .

خواهم آمد ، گل ياسي به گدا خواهم داد .

زن زيباي جذامي را ، گوشواري ديگر خواهم بخشيد .

کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ !

دوره گردي خواهم شد ، کوچه‌ها را خواهم گشت ، جار خواهم زد : آي شبنم ، شبنم ، شبنم .

رهگذاري خواهد گفت : راستي را ، شب تاريکي است ، کهکشاني خواهم دادش .

روي پل دخترکي بي پاست ، دب اکبر را بر گردن او خواهم آويخت .

هر چه دشنام ، از لب‌ها خواهم برچيد .

هر چه ديوار، از جا خواهم برکند .

رهزنان را خواهم گفت : کارواني آمد بارش لبخند !

 من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشيد ، دل‌ها را با عشق، سايه‌هاي را با باد .

و بهم خواهم پيوست ، خواب کودک را با زمزمة زنجره‌ها .

بادبادک‌ها ، به هوا خواهم برد .

گلدان‌ها ، آب خواهم داد . 

 

خواهم آمد ، پيش اسبان ، گاوان ، علف سبز نوازش خواهم ريخت .

مادياني تشنه ، سطل شبنم را خواهم آورد .

خر فرتوتي در راه ، من مگس‌هايش را خواهم زد .

 

خواهم آمد سر هر ديواري ، ميخکي خواهم کاشت .

پاي هر پنجره‌اي ، شعري خواهم خواند .

هر کلاغي را ، کاجي خواهم داد .

مار را خواهم گفت : چه شکوهي دارد غوک !

آشتي خواهم داد .

آشنا خواهم کرد .

راه خواهم رفت .

نور خواهم خورد .

دوست خواهم داشت.

نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 20:12 توسط مـــونا| |

اشک رازی‌ست
لبخند رازی‌ست
عشق رازی‌ست

اشک ِ آن شب لبخند ِ عشق‌ام بود.

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی…

من درد مشترکم
مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام

و دستهایت با دستان من آشناست

در خلوتِ روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زندگان،

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام

زیباترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال

عاشق ترینِ زندگان بوده اند

دست ات را به من بده

دست‌های ِ تو با من آشناست

ای دیریافته با تو سخن می‌گویم

به‌سان ِ ابر که با توفان

به‌سان ِ علف که با صحرا

به‌سان ِ باران که با دریا

به‌سان ِ پرنده که با بهار

به‌سان ِ درخت که با جنگل سخن می‌گوید

زیرا که من

ریشه‌های ِ تو را دریافته‌ام

زیرا که صدای ِ من

با صدای ِ تو آشناست

احمد شاملو

نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 23:34 توسط مـــونا| |

به راستی تو کیستی؟

یک مفهوم نامرئی که  همه جا می توان  تو را حس کرد و مجهولی که هر کسی را وامی دارد تا این پرده ابهام را کنار بزند ورازقصه خلقت را بیابد. هر کس تو را آن گونه که در لحظه لحظه های زندگی لمس کرده ، وصف می کند.تو برای هر دلی گوشی شنوا هستی.نمی دانم چرا تو را شریک سختی هایمان کردیم.همیشه خدایی بودی  برای براورده کردن حاجت هایمان و این خواسته ها را هیچ گاه پایانی نیست . هر گاه در این صف طویل ارزو ها ، حاجت مان مجال براورده شدن یافت، تو را شکر گفتیم و ارحم الراحمین نامیدیمت و انگاه که حاجتمان ، نمی دانم به مصلحت خودمان بود یا هر چیز دیگری ، براورده نشد ، پرخاش کردیم و تو را جبار خواندیم. به راستی نام هایت چقدر زود عوض می شوند . همیشه از آن اسمان هفتم در جایی بالاتر از همه کائنات ، صبورانه نگاهمان می کنی و در برابر تمام کارهایمان فقط سکوت می کنی  و می دانم که لبخندی سرشار از عشق  بر چهره ات نقش می بندد. می دانم که شب ها وقتی همه به خواب می روند بر سر بالینمان حاضر می شوی و رویای شیرینمان را نظاره می کنی تا با ارامش در دل شب فرو برویم.

یکتای من

در لحظه لحظه ی زندگیم نگاه مهربانت را با تمام وجودم حس می کنم.خدایا می دانم که همه خوبی ها با تو معنا می یابند.می دانم که دنیا را با همه عظمتش افریدی و تنها از ما خواستی تا خوبی کنیم و جهان و جهانیانش را لبریز کنیم از عشقمان.

اما ما انسان ها را چه شد ؟ چرا به جای لبخند، دندان خشم به هم ساییدیم ؟ قلب هایمان را به جای عشق پر از کینه و نفرت کردیم و این نهال وجودمان را خشکاند.چرا به جای اینکه مرهمی باشیم برای دلی شکسته دلی را زیر پا له کردیم.چرا مشت قدرتمان را بر سر ضعیفان کوبیدیم در حالی که می دانستیم که مستحق آنند تا دستان ناتوانشان را با قدرت بگیریم و قدم هایی استوار باشیم برایشان تا راه نا هموار زندگی را آسان تر بپیمایند.

می دانم که روزی این شگفتی های پنهان  را خواهیم یافت. می دانم می دانم ....   

نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 13:16 توسط مـــونا| |

     من نمي‌دانم.
- و همين درد مرا سخت مي‌آزارد-
     كه چرا انسان،
         اين دانا،
       اين پيغمبر،
     در تكاپوهايش،
-چيزي از معجزه آن سو تر ـ !
ره نبرده‌است به اعجاز محبت،
     چه دليلي دارد؟

چه دليلي دارد،
كه هنوز،
مهرباني را نشناخته ‌است؟
و نمي‌داند در يك لبخند،
چه شگفتي‌هائي پنهان است!

  من برآنم كه در اين دنيا       
خوب بودن به خدا، سهل‌ترين كار است.
و نمي‌دانم،              
كه چرا انسان،           
تا اين حد،               
با خوبي بيگانه‌ست          
وهمين درد مرا سخت مي‌آزارد.

فریدون مشیری   

نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 2:45 توسط مـــونا| |

گر از اين منزل ويران به سوي خانه روم                                 

                                                                     دگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم

 
زين سفر گر به سلامت به وطن بازرسم 
 
                                                                      نذر کردم که هم از راه به ميخانه روم
 
تا بگويم که چه کشفم شد از اين سير و سلوک
 
                                                                      به در صومعه با بربط و پيمانه روم
 
آشنايان ره عشق گرم خون بخورند
 
                                                                     ناکسم گر به شکايت سوي بيگانه روم
 
بعد از اين دست من و زلف چو زنجير نگار
 
                                                                     چند و چند از پي کام دل ديوانه روم
 
گر ببينم خم ابروي چو محرابش باز
                                                           سجده شکر کنم و از پي شکرانه روم
 
خرم آن دم که چو حافظ به تولاي وزير
سرخوش از ميکده با دوست به کاشانه روم
 
نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 0:49 توسط مـــونا| |

 

 

 به تازگی به مجلات هفتگیم مجله جدیدی اضافه شده خودشان روی صفحه اول این چنین نوشته اند: ۴۰ چراغ

  در قسمت مقدمه اش یک پاگراف کوتاه ولی خواندنی درباره لحظات عرفانی افطار خواندم فکر کردم خالی از لطف نباشد که شما هم آن را بخوانید:

نیلوفر لاری پور این لحظات زیبای راز و نیاز را که حکایت گر صبر و اراده و وفاداری به یزدان یکتاست چنین توصیف می کند:

"گرگ و میش لحظه ها و آسمان که بین آبی و نارنجی مردد است.یک لقمه نان و خرما،یک جرعه آب و لرزشی که مثل اولین عشق در رگ هایت می دود.این صدای ربناست.همان ربنایی که هزار سال است با شنیدنش عاشق می شوی،همان ربنای دیروز که تا هزار فردا بعد از من و تو هم ادامه دارد." 

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 21:36 توسط مـــونا| |

   حسین پناهی به یادت این شعر را می خوانیم:

تولدت مبارک

در اشکال ، خط مستقیم از هر شکلی به حقیقت نزدیک تر است ،
چون بی انتهاست !
به آخرش مطمئنا" نخواهم رسید ....
مطمئنا" !
پس چرا می روم ؟
چرا ؟
چون رسالتم در رفتن است.
چه در سطح
چه در ارتفاع .
در سطح با دل و در ارتفاع با ذهن .
به دنبال چه ؟
درختان می گویند بهار
پرندگان می گویند ، لانه
سنگ ها می گویند صبر
و خاک ها می گویند مصاحب
و انسان ها می گویند «خوشبختی»
امّا همه ی ما در یک چیز شبیهیم ،
در طلب نور !
ما نه درختیم
و نه خاک .
پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هامان در تشخیص ،
باید در حریم خودمان جستجو کنیم ،
خوشبختی ای که کلمه نیست !
زیرا طَلَبش ، قبل از کشف کلمه ،
همراه انسان متولّد شده است .....  

تشکر نوشت:

آیسان دختر کریستالی ممنون که یادمون انداختی

نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 21:16 توسط مـــونا| |

برتولد برشت چنین می گوید:

دختر كوچولوي صاحب خانه از آقاي "كي" پرسيد:

اگر كوسه ها آدم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربان تر مي شدند؟

آقاي كي گفت: البته ! اگر كوسه ها آدم بودند

توي دريا براي ماهي ها جعبه هاي محكمي مي ساختند

همه جور خوراكي  توي آن مي گذاشتند

مواظب بودند كه هميشه پر آب باشد.

هواي بهداشت ماهي هاي كوچولو را هم داشتند.

براي آنكه هيچ وقت دل ماهي كوچولو نگيرد

گاه گاه مهماني هاي بزرگ بر پا مي كردند

چون كه

گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است.

براي ماهي ها مدرسه مي ساختند

وبه آنها ياد مي دادند

كه چه جوري به طرف دهان كوسه شنا كنند.

درس اصلي ماهي ها اخلاق بود.

به آنها مي قبولاندند

كه زيباترين و باشكوه ترين كار براي يك ماهي اين است

كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند.

به ماهي كوچولو ياد مي دادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند

و چه جوري خود را براي يك آينده زيبا مهيا كنند

آينده اي كه فقط از راه  اطاعت به دست مي آيد.

اگر كوسه ها آدم بودند

در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت.

از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي مي كشيدند

ته دريا نمايشنامه اي روي صحنه مي آوردند كه در آن ماهي كوچولوهاي قهرمان

شاد وشنگول به دهان كوسه ها شيرجه مي رفتند.

همراه نمايش آهنگ هاي مسحور كننده اي هم مي نواختند كه بي اختيار

ماهي هاي كوچولو را به طرف دهان كوسه ها مي كشاند.

در آنجا بي ترديد مذهبي هم وجود داشت

كه به ماهي ها مي آموخت

"زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود"

 

نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 16:58 توسط مـــونا| |


Design By : Night Skin